کویر انتهای زمین است،در کویر گویی به مرز عالم دیگر نزدیکیم...،در کویر خدا حضور دارد |
« حامد مهدیزاده »
(۲) از خداوند میخواهم اگر دست دارم ، دستم را ستونی برای اوج گرفتن دوست بگرداند ، اگر اشکی ریخته ام اشک شورم را آب حیات درخت سبز مهربانی بگرداند ، اگر سوخته ام جوهره ام را خاکسترم را خاک رشد انسانیت بگرداند و اگر از اینکه دوست داشته ام ولی دوست ندانسته و دوستم نداشته اند ، ناله کرده ام ، ناله ام را آوای بلند ذکر این حقیقت بگرداند که :
" خوب خواهم بود خواه اگر درک شوم خواه نه "
« عبدالحسین شیبانی »
(۳) بار ها و بار ها طلوع کرده است خورشید ، غروب کرده است
بسیار هایی در پی هر طلوعی چشم انتظار بهاری بوده اند
بگذریم از اینکه ابتدای هستی خورشید اول طلوع کرد یا غروب
ولی اینکه هستی بر گرفته از هزاران آدمی و هزاران زندگی هماره
شاهد این طلوع و غروب بوده است ، قانون است
فسخ آن به هم پاشی است
من با هزار اندیشه با هزار امید و آرمانهای بزرگ
به زندگی ادامه میدهم ، کار و تلاش میکنم
دلسرد نیز میشوم ، خوشحال نیز میشوم و طعم پیروزی را گاهی با احساس خود میچشم
برای زندگی خود اصولی دارم ، برای آن هدفی دارم
با چشمهایم به جاهایی مینگرم که مرا خوشحال میکند
چرا که سعادت را در چیزهایی میبینم و در چیزهایی نمیبینم
یک موجود ، فقط یک موجودم که در این عالم ادعای بودن دارم
در کنار هزاران همنوع
و زندگی را اینگونه میبینم که من دارای آن هستم و از آن وسیله ای برای عروج میسازم
میدانم :
یک روز هم خورشید برای من طلوع خواهد کرد.
« عبدالحسین شیبانی »
با تشکر از دوستان عزیزمون آقای عبدالحسین شیبانی ، دانشجوی رشته علوم کامپیوتر دانشگاه صنعتی شریف ، ورودی ۸۴ و آقای حامد مهدیزاده ، دانشجوی رشته مهندسی مکانیک دانشگاه صنعتی اصفهان ، ورودی۸۴ که این مطالب زیبا را برای ما ارسال کردند ، قابل توجه که این متون از دست نوشته های خودشونه ، با آرزوی موفقیت برای این دوستان بلند فکر و خوش ذوقمون.
دیگر دوستان عزیز هم میتونن مطالب خودشون رو به ایمیل انجمن بفرستن تا در بخش « از زبون بچه های طبس...» با نام خودشون نوشته بشه.
|
| ||
| در يونان باستان، سقراط به دانش زيادش مشهور و احترامي والا داشت. روزي يكي از آشنايانش، فيلسوف بزرگ را ديد و گفت:”سقراط؛ آيا ميداني من چه چيزي درباره دوستت شنيدم؟“ سقراط جواب داد: ”يك لحظه صبر كن، قبل از اينكه چيزي به من بگويي، مايلم كه از يك آزمون كوچك بگذري. اين آزمون، پالايش سهگانه نام دارد.“ آشناي سقراط: ”پالايش سهگانه؟“سقراط: ”درست است، قبل از اينكه درباره دوستم حرفي بزني، خوب است كه چند لحظه وقت صرف كنيم و ببينيم كه چه ميخواهي بگويي. اولين مرحله پالايش حقيقت است. آيا تو كاملا مطمئن هستي كه آنچه كه درباره دوستم ميخواهي به من بگويي حقيقت است؟“ آشناي سقراط: ”نه، در واقع من فقط آن را شنيدهام و...“ سقراط: ”بسيار خوب، پس تو واقعا نميداني كه آن حقيقت دارد يا خير. حالا بيا از مرحله دوم بگذر، مرحله پالايش خوبي. آيا آنچه كه درباره دوستم ميخواهي به من بگويي، چيز خوبي است؟“ آشناي سقراط: ”نه، برعكس...“ سقراط: ” پس تو ميخواهي چيز بدي را درباره او بگويي، اما مطمئن هم نيستي كه حقيقت داشته باشد. با اين وجود ممكن است كه تو از آزمون عبور كني، زيرا هنوز يك سوال ديگر باقي مانده است: مرحله پالايش سودمندي. آيا آنچه كه درباره دوستم ميخواهي به من بگويي، براي من سودمند است؟“ آشناي سقراط: ” نه، نه حقيقتا.“ سقراط نتيجهگيري كرد: ”بسيار خوب، اگر آنچه كه ميخواهي بگويي، نه حقيقت است، نه خوب است و نه سودمند، چرا اصلا ميخواهي به من بگويي؟“ اينچنين است كه سقراط فيلسوف بزرگي بود و به چنان مقام والايي رسيده بود. | ||
مرا موفق گردان تا نسبت به آنان که در غیاب من بد گوئی کرده اند در غیابشان
حمد و ثنا گویم.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|