تبليغاتX
انجمن دانشجویان طبسی دانشگاههای یزد
 
کویر انتهای زمین است،در کویر گویی به مرز عالم دیگر نزدیکیم...،در کویر خدا حضور دارد
 

به اطلاع کلیه دانشجویان عزیز طبسی میرساند که انجمن جهت رفاه حال شما عزیزان اقدام

به فروش بلیط سرویس طبس به یزد در تاریخ جمعه مورخ  ۱۷/۰۱/ نموده است.

 

برای تهیه بلیط میتوانید به دکه مطبوعاتی قاصدک (روبروی بانک ملت،جنب مطب دکتر رستمی)

 

 آقای بابایی مراجعه نمایید.

آخرین مهلت خرید بلیط : ۰۵/۰۱/  میباشد.

 

  نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/28ساعت 23  توسط مجید جهانیان  | 

رحلت حضرت خاتم النبین حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله  و امام حسن مجتبی علیه السلام و امام رضا علیه السلام  را به عموم شیعیان جهان مخصوصا محضر مبارک آقا امام زمان عج تسلیت می گوییم. ان شاالله که از پیروان راستین پیامبر اکرم ص و اهل بیتش باشیم.

 

       

  نوشته شده در  شنبه 1385/12/26ساعت 22  توسط   | 
 
دوست داشتن
دوست داشتن مثل ايستادن در سيمان خيس ميمونه که هرچي بيشتر بموني سخت تر جدا ميشي واگر هم جدا شدي باز رد پاهات باقي ميمونه
 
 
 
توماس اديسون
موفقيت 1%نبوغ و 99%پشتكار
 
 
 
گوهر لحظات . . .
تا زماني که امروز فردا نشود ،انسانها از سعادتي که در اين لحظات نهفته است ؛غافل هستند !(ضرب المثل چيني)
 
 
عفو
شايسته ترين مردم به عفو قادرترين مردم به محازات است امام علي(ع)
 
 
دنيا
با دنيا نسازيم، دنيا را بسازيم.
 
 
سکوت
بسيار نادرند كلماتي كه ارزش آنها بيشتر از سكوت باشند
 
 
بدان که ....
خداوند اغلب اوقات به ديدن ما مي آيد ولي اکثر مواقع ما خانه نيستيم
 
 
زندگي
برگ در هنگام زوال مي افتدميوه در هنگام کمال مي افتدبنگر که چگونه مي افتي چون برگي زردو يا سيبي سرخ "کنفسيوس"
 
 
هديه به خدا
آنچه که هستي هديه خداوند به توست و آنچه که مي شوي ، هديه تو به خداوند. پس بي نظير باش..
 
 
امام حسن:
فرصتها زود از دست مي‌روند و دير برمي‌گردند.
 
 
اميد
مهرباني را وقتي ديدم که کودکي مي خواست آب شور دريا را با آبنبات کوچکش شيرين کند
 
 
 
 
  نوشته شده در  پنجشنبه 1385/12/24ساعت 6  توسط   | 
مثل يخ ...!
زندگي قصه مرد يخ فروشي است که ازاو پرسيدند:فروختي؟ گفت:نخريدند،تمام شد...!
 
تلاش!آهسته و پيوسته...!
مردي که کوه را از ميان برداشت کسي بود که شروع به برداشتن سنگ ريزه ها کرد..!
 
تنديس
سنگي که طاقت ضربه هاي تيشه را ندارد تنديس زيبايي نخواهد شد از زخم تيشه خسته نشو که وجودت شايسته تنديسي زيباست
 
 
بدترين ها
امام على عليه‏ السلام :بدترين مردم كسى است كه خود را بهتر از ديگران بداند.
 
 
عاشقانه
روزي مجنون پاي سگي را بوسيد
مردم گفتند :چرا؟
گفت: چون گاهگاهي كوي ليلي مي رفت.
 
 
حکيمانه
وقتي با انگشت به كسي اشاره مي كنيم ، به ياد داشته باشيم كه سه انگشت ديگر به طرف خودمان بر گشته اند .
 
بدي خوبي
صد بار بدي کرديمو ديديم ثمرش را خوبي چه بدي داشت که يکبار نکرديم
 
 
فداکاري...!
هميشه با به دست آوردن اون کسي که دوستش داري نمي توني صاحبش بشي؛ گاهي وقتا لازمه ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي.
 
خدايا
خدايا مرا از شر دوستانم حفظ كن ، چون خود مواظب دشمنانم هستم
 
شكسپير
اگر تمام شب را در حسرت از دست دادن خورشيد سر كني لذت ديدن ستاره ها را هم از دست مي دهي.
 
 
                                           با تشکر از همه شما عزیزان

 
  نوشته شده در  شنبه 1385/12/19ساعت 9  توسط   | 
مرد جوون:ببخشين آقا،می تونم بپرسم ساعت چنده ؟
پيرمرد:معلومه كه نه!
جوون:ولی چرا؟! مثلا اگه ساعت رو به من بگی چی از دست ميدی؟!
پيرمرد:ممكنه ضرر كنم اگه ساعت رو به تو بگم!
جوون:ميشه بگی چطور همچين چيزی ممكنه؟!
پيرمرد:ببين اگه من ساعت رو به تو بگم،ممكنه تو تشكر كنی و فردا هم بخوای دوباره ساعت رو از من بپرسی!
جوون:كاملا امكانش هست!
پيرمرد:ممكنه ما دو سه بار ديگه هم همديگه رو ملاقات كنيم و تو اسم و آدرس من رو بپرسی!
جوون:كاملا امكان داره!
پيرمرد:يه روز ممكنه تو بيای به خونه ی من و بگی كه فقط داشتی از اينجا رد ميشدی و اومدی كه يه سر به من بزنی!  بعد من ممكنه از روی تعارف تو رو به يه فنجون چايی دعوت كنم! بعد از اين دعوت من ، ممكنه تو بازم برای خوردن چايی بيای خونه ی من و بپرسی كه اين چايی رو كی درست كرده؟!
جوون:ممكنه!
پيرمرد:بعد من بهت ميگم كه اين چايی رو دخترم درست كرده! بعد من مجبور ميشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفی كنم و تو هم دختر من رو می پسندی!
مرد جوون:لبخند ميزنه!
پيرمرد:بعد تو سعی می كنی كه بارها و بارها دختر من رو ملاقات كنی! ممكنه دختر من رو به سينما دعوت كنی و با همديگه بيرون بريد!
مرد جوون:لبخند ميزنه!
پيرمرد:بعد ممكنه دختر من كم كم از تو خوشش بياد و چشم انتظار تو بشه! بعد از ملاقاتهای متوالی،تو عاشق دختر من ميشی و بهش پيشنهاد ازدواج می كنی!
مرد جوون:لبخند ميزنه!
پيرمرد:بعد از يه مدت،يه روز شما دو تا مياين پيش من و از عشقتون برای من تعريف می كنين و از من اجازه برای ازدواج ميخواين!
مرد جوون در حال لبخند:اوه بله!
پيرمرد با عصبانيت:مردك ابله! من هيچوقت دخترم رو به ازدواج يكی مثل تو كه حتی يه ساعت مچی هم از خودش نداره در نميارم!!!
   
با تشکر از آقای مصطفی سلامیان که این مطلب زیبا را برایمان ارسال کرده اند.

  نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/15ساعت 10  توسط امیر مرتاضی  | 
         افسانه عشق

 

با تشكر از آقاي علیرضا نوری زاده دانشجوي زبان و ادبيات انگليسي كه اين مطلب زيبا را براي ما ارسال كردند. 

  نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/14ساعت 11  توسط مجید جهانیان  | 

من لم یشکر المخلوق و لم یشکرالخالق 

بدین وسیله به نمایندگی از همه ی دانشجویان طبسی دانشگاههای یزد  از زحمات بی دریغ آقای جهانیان و خانم عصاری در راستای تهیه ی مطالب برای وبلاگ تشکر مینمایم.

                                                                                                 امیر مرتاضی

  نوشته شده در  چهارشنبه 1385/12/02ساعت 20  توسط امیر مرتاضی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM