تبليغاتX
انجمن دانشجویان طبسی دانشگاههای یزد
 
کویر انتهای زمین است،در کویر گویی به مرز عالم دیگر نزدیکیم...،در کویر خدا حضور دارد
 
  • خدا قول نداده آسمون همیشه آبی باشه و باغ ها پوشیده از گل
  • قول نداده زندگی همیشه به کامت باشه 
  • خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده 
  • خدا ساحل بی طوفان ٬ آفتاب بی بارون و خنده های همیشگی رو قول نداده
  • خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نکنی
  • خدا جاده های آسون وهموار ٬ سفرهای بی معطلی رو قول نداده
  • قول نداده کوهها بدون صخره باشن و شیب نداشته باشن
  • رودخونه ها گل آلود نباشن

                                                      قول داده...؟

  • ولی خدا رسیدن یه روز خوب رو قول داده...
  • خدا روزی روزانه ٬ استراحت بعد از هر کار سخت ‌‌‌٬ کمک تو کارها و عشق جاودان رو قول داده
  • عجب روزی میشه اون روز...
  • پس نا ملایمات زندگی رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگیر که او جاودانه است و بس
  • نا امیدی مثل جاده ای پر دست اندازه که از سرعت کم می کنه
  • اما همین دست انداز ٬ نوید یه جاده صاف و وسیع رو بهت می ده
  • زیاد تو دست انداز نمون
  • وقتی حس کردی به اون چیزی که می خواستی نرسیدی ٬ خدا رو شکر کن چون اون میخواد تو یه زمان مناسب تر غافلگیرت کنه و یه چیزی فراتر از خواسته الآنت بهت بده
  • یادت باشه تو نمی تونی کسی رو به زور عاشق خودت کنی
  • پس تنها کاری که می تونی بکنی اینه که شخصی دوست داشتنی باشی و در نظر مردم با ارزش و شریف جلوه کنی
  • بهتر اینه که غرورت رو به خاطر عشقت فراموش کنی تا عشقت رو به خاطر غرورت ٬ هیچ وقت یه دوست قدیمی رو ترک نکنی چرا که عمرآ بتونی کسی رو پیدا کنی که جای اونو بگیره.
  نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/02ساعت 12  توسط خانم عصاری  | 

فطرس.....

 خسته، آزرده، درمانده و بي‌همــدم.                                                                                      «...بسوز كه سزاوار اين سوختني، بساز كه مجبور به اين ساختني، اين بر تو كه مورد قهر خدا قرار      گرفتي رواست تا ديگران عبرت بگيرند و در اجراي فرمان حق قصور نكنند ... سبحانك يا رب سبحانك        يا رب ...من خود مي‌دانم مستحق اين بختم، اين عذاب را به جان خريدارم تا كه خود نظري كني سبحانك ...» صدايي آشناست، صدايي كه نوازشگر لحظات مجروحِ فطرس است؛ آري صداي بالهاي نازنين روح‌الامين است.آرام بگير فطرس گوش كن گويي او تنها نيست خيلِ فرشتگان خدا نيز با او هستند؟! يعني چه شده؟ چه واقعة عظيمي رخ داده كه اينچنين ملائكه از عرش بر زمين هبوط مي‌كنند؟ هرچه هست خبر از خلقي عظيم دارد.  يقين گُلي خلق شده كه ملائكه براي استشمام آن گل مي‌روند! امّا نه! شايد ماه ديگري خلق شده، يا خورشيد ديگري، نه چه مي‌گويم؟ كه حتي وقتي خدا خورشيد را خلق نمود اين شور و همهمه نبود، اگر اين مخلوق تا   اين حد عظمت داشته باشد حتماً....روح‌الامين! روح‌الامين! تو را به خدا بگو چه شده؟ حسرت        بال و پرزدن شما مرا مي‌كشد؛ بيش از سوزش و شكستن  بالم آزارم مي‌دهد. به فطرس بگو كه چه روي      داده كه اينچنين ولوله در عرشِ خدا افتاده، مگر بار ديگر  ابوالبشري خلق شده  چون آدم؟  يا بالاتر از  او؟    نوري از جنسِ خدا...؟ جبرئيل پاسخ داد: « رفيق پرشكسته، فطرس! كاش موردِ قهرِ خدا نبودي، ومي‌ ديدي    كه چه خبر شده؟ آري نوري و مولودي از نورِ خدا خلق شده او عزيز دل مصطفي كه نه! خودِ مصطفي است. او جگرگوشة علي، دردانة زهرا ‌ست  و  پشتيبانِ مجتبي ست. اوخامس آلِ عباست كه به اهل زمين هديه داده  شده است و ما براي تبريك به رسولِ خدا و اهلِ بيتش به حضورشان شرفياب مي‌شويم.درنگ جايز نيست.    « خدايا، اي خدايِ مهربان مرا با روح‌الامين راهي كن كه عرضِ تـــبريك به رسولِ تو داشته باشـــم كمكم   كنيد؛ كه خداوند اجازة همراهي شما را به من داد، تحمل مرا هم تا زمين داشته باشيد » بيش از اين معطلي   جايز نيست؛ فطرس را هم با خود مي‌بريم به بركت اين مولود، آتش قهر خدا فرونشسته و اجازة همراهي او     با ما داده شده، زيرِ بالهايش را بگيريد.
زيباتر از اين زمان خلق نشده و نخواهد شد، بيت علي غرقِ نور است محل رفت و آمد فرشتگانِ خداست       همه در شعفند همه به هم تبريك مي‌گويند محفلِ انس كامل شده، چقدر اين بزم ديدني است، پنج آفريدة مقدسِ    خدا احمد، علي، فاطمه، حسن و؟.....نام او چيست همه منتظرند به چه نام او را صدا بزنند، او كيست كه نيامده همه شيدايِ او شده‌اند؟ جبرئيل با پيغمبر زمزمه مي‌كند همه ساكت شدند، چشم به لبهاي رسولِ خدا دوختند امّا چرا پيغمبر خدا اشك مي‌ريزد ... به ناگاه با صداي دلنشين نبي شوري به پا شد حسين . ... حسين؟ ... حسين! ...  اين نام براي همه آشناست. براي همه ملائكه، براي همه انبياء و براي همة عالمِ، اين نام نامي است كه همة ملائكه، همه انبياء و همة عالم را دگرگون كرده است. از فرشته شادي تا فرشتة ماتم از آدم تا خاتم و از      ذره تا عالم  ديگر كسي نمي‌پرسد كه چرا پيغمبر اشك مي‌ريزد.

حسين يعني واسطة احسان قديم، حسين يعني خون خدايِ كريم و حسين يعني ذبحِ عظيم.

همه مي‌خواهند براي او لالايي زمزمه كنند و در اين بين فطرس از همه مشتاق‌تر، خود را به گاهوارة حسين نزديك كرد.بالهاي شكسته خود را به گهواره او زد؛ غرق در راز شد، نه! غرق در نياز شد «..... ديگر تنها نخواهم ماند ديگر خسته نخواهم شد، بعد از اين نام تو مونسِ من است ذكر من بعد از اين در آن جزيرة تنهايي اين خواهد بود:سبحانك یا رب الحسین...»                                                                                   

«شايد فطرس نفهميد امّا همه ملائكه ديدند كه به يكباره بالهاي شكسته و سوختة فطرس ترميم شد و يا بهتراينكه، بالهاي نو بدست آورد. امّا فطرس عجيب زمينگير شده و اگر خواست خدا نبود، او از كنار گهوارة حسين تكان نمي‌خورد »  گويا ندايي از غيب   میگفت :   

           با  "عشق"  شرح راز کن ، بر جمله عالم ناز کن ، پر های خود باز کن ، پرواز کن ، پرواز کن...

  نوشته شده در  شنبه 1386/01/25ساعت 20  توسط مجید جهانیان  | 
مثل يخ ...!
زندگي قصه مرد يخ فروشي است که ازاو پرسيدند:فروختي؟ گفت:نخريدند،تمام شد...!
 
تلاش!آهسته و پيوسته...!
مردي که کوه را از ميان برداشت کسي بود که شروع به برداشتن سنگ ريزه ها کرد..!
 
تنديس
سنگي که طاقت ضربه هاي تيشه را ندارد تنديس زيبايي نخواهد شد از زخم تيشه خسته نشو که وجودت شايسته تنديسي زيباست
 
 
بدترين ها
امام على عليه‏ السلام :بدترين مردم كسى است كه خود را بهتر از ديگران بداند.
 
 
عاشقانه
روزي مجنون پاي سگي را بوسيد
مردم گفتند :چرا؟
گفت: چون گاهگاهي كوي ليلي مي رفت.
 
 
حکيمانه
وقتي با انگشت به كسي اشاره مي كنيم ، به ياد داشته باشيم كه سه انگشت ديگر به طرف خودمان بر گشته اند .
 
بدي خوبي
صد بار بدي کرديمو ديديم ثمرش را خوبي چه بدي داشت که يکبار نکرديم
 
 
فداکاري...!
هميشه با به دست آوردن اون کسي که دوستش داري نمي توني صاحبش بشي؛ گاهي وقتا لازمه ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي.
 
خدايا
خدايا مرا از شر دوستانم حفظ كن ، چون خود مواظب دشمنانم هستم
 
شكسپير
اگر تمام شب را در حسرت از دست دادن خورشيد سر كني لذت ديدن ستاره ها را هم از دست مي دهي.
 
 
                                           با تشکر از همه شما عزیزان

 
  نوشته شده در  شنبه 1385/12/19ساعت 9  توسط   | 
مرد جوون:ببخشين آقا،می تونم بپرسم ساعت چنده ؟
پيرمرد:معلومه كه نه!
جوون:ولی چرا؟! مثلا اگه ساعت رو به من بگی چی از دست ميدی؟!
پيرمرد:ممكنه ضرر كنم اگه ساعت رو به تو بگم!
جوون:ميشه بگی چطور همچين چيزی ممكنه؟!
پيرمرد:ببين اگه من ساعت رو به تو بگم،ممكنه تو تشكر كنی و فردا هم بخوای دوباره ساعت رو از من بپرسی!
جوون:كاملا امكانش هست!
پيرمرد:ممكنه ما دو سه بار ديگه هم همديگه رو ملاقات كنيم و تو اسم و آدرس من رو بپرسی!
جوون:كاملا امكان داره!
پيرمرد:يه روز ممكنه تو بيای به خونه ی من و بگی كه فقط داشتی از اينجا رد ميشدی و اومدی كه يه سر به من بزنی!  بعد من ممكنه از روی تعارف تو رو به يه فنجون چايی دعوت كنم! بعد از اين دعوت من ، ممكنه تو بازم برای خوردن چايی بيای خونه ی من و بپرسی كه اين چايی رو كی درست كرده؟!
جوون:ممكنه!
پيرمرد:بعد من بهت ميگم كه اين چايی رو دخترم درست كرده! بعد من مجبور ميشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفی كنم و تو هم دختر من رو می پسندی!
مرد جوون:لبخند ميزنه!
پيرمرد:بعد تو سعی می كنی كه بارها و بارها دختر من رو ملاقات كنی! ممكنه دختر من رو به سينما دعوت كنی و با همديگه بيرون بريد!
مرد جوون:لبخند ميزنه!
پيرمرد:بعد ممكنه دختر من كم كم از تو خوشش بياد و چشم انتظار تو بشه! بعد از ملاقاتهای متوالی،تو عاشق دختر من ميشی و بهش پيشنهاد ازدواج می كنی!
مرد جوون:لبخند ميزنه!
پيرمرد:بعد از يه مدت،يه روز شما دو تا مياين پيش من و از عشقتون برای من تعريف می كنين و از من اجازه برای ازدواج ميخواين!
مرد جوون در حال لبخند:اوه بله!
پيرمرد با عصبانيت:مردك ابله! من هيچوقت دخترم رو به ازدواج يكی مثل تو كه حتی يه ساعت مچی هم از خودش نداره در نميارم!!!
   
با تشکر از آقای مصطفی سلامیان که این مطلب زیبا را برایمان ارسال کرده اند.

  نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/15ساعت 10  توسط امیر مرتاضی  | 
         افسانه عشق

 

با تشكر از آقاي علیرضا نوری زاده دانشجوي زبان و ادبيات انگليسي كه اين مطلب زيبا را براي ما ارسال كردند. 

  نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/14ساعت 11  توسط مجید جهانیان  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM